کارل مارکس ، روزنامه‌ نگار، اقتصاددان، و فیلسوف آلمانی، یکی از تاثیرگذارترین شخصیت‌های تاریخ هست که آرمان‌های‌اش به عنوان اصولی برای راهنمایی بسیاری از ملت‌های جهان به کار گرفته شده هست. هنگامی که کارل مارکس هنوز دانشجویی جوان در کالج بود، به جرم نوشیدن مشروبات الکلی و شرکت در یک دوئل به زندان افتاد. وی، در تمام طول زندگی‌اش، به عنوان روزنامه نگار در شماری از روزنامه‌ها هم‌چون نیویورک تریبون مشغول به کار بود. مارکس بیش‌تر دوران بزرگسالی‌اش را در فقر گذارند؛ و فقط با حمایت‌های مالی دوست نزدیک‌اش، فریدریش انگلس، توانست بر فعالیت‌های انقلابی‌اش تمرکز داشته باشد.

۱۸ حقیقت درباره کارل مارکس و مارکسیسم

مشهورترین آثار وی عبارت هستند مانیفست حزب کمونیست، یکی از تاثیرگذارترین نوشته‌های سیاسی در تمام ادوار تاریخ، و هم‌چنین کتاب سرمایه، شاهکاری ماندگار در زمینه‌ی اقتصاد. مارکس در طول زندگی‌اش آن‌چنان شناخته شده و برجسته نبود، ولی پس از مرگ‌اش به نمادی بین‌المللی تبدیل شد.

در این نوشتار ابتدا (الف) به زندگی کارل مارکس، سپس به (ج) حقایقی کمتر دانسته شده از کارل مارکس، و سرانجام به (ب) سیر درباره مارکسیسم و سیر اندیشه مارکس  پرداخته می شود.

الف  زندگی 

کارل مارکس فرزند سوم هاینریش مارکس لوی (Marx Levi)، یک وکیل دادگستری یهودی بود که از خانوادهٔ خاخامهای معروف شهر محسوب می‌شد. هاینریش «مارکس لوی» به خاطر محدودیت‌هایی که دولت پروس برای حقوق‌دانان یهودی قائل شده بود و به خاطر این که بتواند شغل خود را در دادگستری حفظ کند، به شاخهٔ پروتستان مسیحیت گروید و از آن پس خود را هاینریش مارکس نامید. در سال ۱۸۲۴ فرزندان وی نیز به مسیحیت گرویدند.

کارل مارکس در شهر تریر دورهٔ دبیرستان را به پایان رساند و در دانشگاه شهر بن به تحصیل رشتهٔ حقوق پرداخت. یک سال بعد به برلین عزیمت کرد و در دانشگاه آن شهر در رشته‌های فلسفه و تاریخ به تحصیل ادامه داد. مارکس در سال ۱۸۴۱ با ارائهٔ تز دکترای خود دربارهٔ اختلاف فلسفهٔ طبیعت دموکریتوس و اپیکور تحصیلات دانشگاهی خود را از راه مکاتبه‌ای در دانشگاه ینابه پایان رساند. او به امید آن که بتواند در دانشگاه بن تدریس کند به آن شهر رفت ولی دولت پروس مانع اشتغال وی به‌عنوان استاد دانشگاه شد.

مارکس در این زمان به روزنامهٔ نوبنیاد لیبرالهای جبههٔ اپوزیسیون شهر کلن پیوست و به‌عنوان عضو ارشد کادر تحریریهٔ روزنامه مشغول به کار شد. در این دوره مارکس یک فیلسوف هگلی بود و در برلین به حلقهٔ هگلی‌های چپ(شامل برونو باوئر و دیگران) تعلّق داشت. در طول همین سال‌ها لودویگ فویرباخ نقد خود را از مذهب آغاز نموده و به تبیین دیدگاه ماتریالیستی خود پرداخت. ماتریالیسم فویرباخ در سال ۱۸۴۱ در کتاب جوهر مسیحیت به اوج خود رسید. دیدگاه‌های فویرباخ، به‌خصوص مفهوم بیگانگی مذهبی او، تأثیر زیادی بر سیر تحوّل اندیشهٔ مارکس گذاشت. این تأثیرات را می‌توان به‌وضوح در کتاب «دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی ۱۸۴۴» و به‌صورت پخته‌تری در کتاب سرمایه مشاهده کرد.

مطلب مرتبط: ۲۵ احمقانه ترین وعده های سیاسی و انتخاباتی کل تاریخ

با وجود باطل شدن بسیاری از پیش‌بینی‌های او، بینش فلسفی او همچنان به میلیون‌ها نفر الهام می‌بخشد و رهیافت‌های اقتصادی او راهنمای کسانی‌ست که مایلند سازوکار دنیای مدرن را بهتر درک کنند. مارکس دویست سال پیش زاده شد.مارکس مبارزهٔ عملی سیاسی و فلسفی را به‌همراه دوست نزدیکش، فردریک انگلس، آغاز کرد و با او بود که یک سال پیش از انقلابهای ۱۸۴۸ «بیانیهٔ کمونیست» را به رشتهٔ تحریر درآورد. کارل مارکس در این سال‌ها با محیط دانشگاهی و ایده‌آلیسم آلمانی و هگلی‌های جوان قطع رابطه کرد و به مسائل جنبش کارگری اروپا پرداخت و از ابتدا در انجمن بین‌الملل اول که در ۱۸۶۴ تأسیس شد، نقش بازی کرد و نهایتاً دبیر این انجمن شد. او اوّلین جلد کتاب مشهورش، سرمایه، را در ۱۸۶۷ منتشر کرد. این کتاب حاوی نظریات او در نقد اقتصاد سیاسی هست.

کارل مارکس عاشق دختری شد و با پدرش قهر کرد و با معشوقه‌اش به پاریس و سپس لندن رفت. او بیش از ۳۰ سال آخر عمر را در لندن و در تبعید گذراند و همان‌جا درگذشت. عقاید وی که در زمان خودش نیز طرفداران بسیاری یافتند، پس از مرگ توسّط افراد بیشتری تبلیغ می‌شدند. با پیروزی و قدرت‌گیری بلشویکها در روسیه در ۱۹۱۷ طرفداران کمونیسم و مارکسیسم در همه جای دنیا رشد کردند و چند سال پس از جنگ جهانی دوم، یک سوم مردم دنیا حکومت‌های مارکسیست داشتند. رابطهٔ این «مارکسیست» های متعدّد با اندیشهٔ مارکس مورد اختلاف‌نظر هست. خود مارکس یک بار در مورد دیدگاه‌های حزبی سوسیال دموکراتیک در فرانسه که خود را مارکسیست می‌دانست، گفت: «خوبست حداقل می‌دانم که من مارکسیست نیستم!»

مطلب مرتبط: ۲۵ احمقانه ترین قانون در تمام تاریخ

در یک نظرخواهی از شنوندگان «رادیو ۴» (ایستگاه رادیویی متعلّق به رادیوی بی‌بی‌سی انگلستان در سال ۲۰۰۵)، کارل مارکس به عنوان بزرگترین متفکر هزارهٔ دوم انتخاب شد. پیشتر در آغاز هزارهٔ جدید کاری مشابه توسّط وب‌گاه انگلیسی زبان بی‌بی‌سی انجام گرفته بود که ۲ میلیون نفر از مردم کشورهای گوناگون از سرتاسر جهان در این نظرخواهی شرکت کرده و از میان اندیشمندان هزاره،کارل مارکس مقام نخست را یافت و آلبرت انیشتین و آیزاک نیوتون با فاصله‌ای بسیار از او به‌عنوان نفرات دوم و سوم انتخاب شدند.

برتراند راسل، فیلسوف مشهور انگلیسی بر این عقیده هست که مارکس از یک جهت مانند هاجسکین محصول رادیکالهای فلسفی هست، و مذهب عقلانی آنها و مخالفتشان را با رمانتیکها ادامه می‌دهد؛ از جهت دیگر احیا کننده مجدد فلسفه مادی هست. مارکس تعبیر تازه‌ای از این فلسفه به دست داده و میان آن و تاریخ بشر رابطه جدیدی برقرار کرده‌هست. باز از جهت دیگر، مارکس آخرین فرد سلسله دستگاه سازان بزرگ و جانشین هگل هست؛ و مانند هگل به یک فرمول عقلانی که سیر تکامل نوع بشر را خلاصه می‌کند اعتقاد دارد. تأکید بر هر کدام از این جهات به قیمت فراموش کردن جهات دیگر منظره مخدوشی از فلسفه مارکس به دست خواهد داد.

ب  ۱۰ حقیقت کمتر دانسته شده از کار درباره کارل مارکس

در ادامه به ۱۰ حقیقت جالب درباره‌ی خانواده، زندگی، شغل، تحصیلات، ازدواج، آثار تاثیرگذار، و مرگ کارل مارکس بپردازیم.

۱. خانواده‌ی مادری کارل مارکس ، بعدها، شرکت فیلیپس را تاسیس کردند

کارل مارکس در پنجم می ۱۸۱۸ در تری‌یر، شهری در پادشاهی پروس – آلمان فعلی – چشم به جهان گشود. وی سومین فرزند از ۹ فرزند هاینریش مارکس و همسرش، هنریتا پرسبرگ بود. هاینریش مارکس وکیلی موفق و فردی روشنفکر بود و به ایده‌های فلسفی امانوئل کانت و ولتر علاقه داشت. هنریتا پرسبرگ به خانواده‌ای تاجر و متمول تعلق داشت که بعدها به تاسیس شرکت فیلیپس الکترونیکس، یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های الکترونیک حال حاضر جهان، دست زدند. مادر و پدر مارکس، هر دو، یهودی بودند؛ با وجود این، هاینریش، به دلایل شغلی، به شاخه‌ی پروتستان مسیحیت تغییر دین داد.

۲. کارل مارکس در دوره‌ی تحصیل‌اش در دانشگاه بن در یک دوئل شرکت کرد

کارل مارکس ابتدا به صورت خصوصی توسط پدرش آموزش دید. سپس در شهر زادگاه‌اش، تری‌یر، به دبیرستان رفت، و در ۱۷ سالگی وارد دانشگاه بن شد. مارکس در این دانشگاه به باشگاه شاعران، ملحق شد؛ اعضای این باشگاه جزء افراد رادیکال و تندروی سیاسی بودند. مارکس توسط یکی از اعضای گروه‌های دانشجوی در دانشگاه بن به دوئل دعوت شد. وی این دعوت را پذیرفت؛ مارکس از این دوئل جان سالم به در برد و فقط دچار جراحتی کوچک در ناحیه‌ی چشم چپ‌اش شد. پدر مارکس که از این رفتار ناخشنود بود، وی را به دانشگاه برلین فرستاد.

۳. نخستین نوشته‌های کارل مارکس شامل آثار داستانی بودند

مارکس در شهر برلین، به باشگاهی متشکل از گروهی دانشجو ملحق شد که درباره‌ی ایده‌های هگل با یکدیگر بحث می‌کردند. وی، سپس، وارد گروهی از متفکران رادیکال و تندرو به نام جوانان هگلی شد؛ آن‌ها به نقد فرضیات متافیزیک هگل می‌پرداختند، ولی برای نقد جامعه، سیاست، و مذهب موجود از روش‌های استدلال هگل بهره می‌بردند. مارکس در طول دوران دانشجویی‌اش رمانی کوتاه به نام کژدم و فلیکس (۱۸۳۷)، نمایشنامه‌ای به نام اولانم (۱۸۳۹)، و شماری از اشعار عاشقانه نوشت. با وجود این، وی به سرعت از نوشتن این گونه آثار دست کشید. هیچ یک از این آثار در طول زندگی‌اش منتشر نشدند.

۴. همه‌ی نشریاتی که کارل مارکس در آن‌ها مشغول به کار بود، به دلیل تندروی توقیف شدند

ادامه‌ی حضور مارکس در دانشگاه به دلیل مخالفت روز افزودن حکومت پروس با گروه جوانان هگلی برای وی بسیار دشوار شد. مارکس در ۱۸۴۲، به شهر کلن آلمان نقل مکان کرد. وی در این شهر، در نشریه‌ا‌ی لیبرال دموکرات به نام رینیش مشغول به کار شد، و به سرعت به عنوان سردبیر آن روزنامه انتخاب شد. در همان سال، حکومت پروس این روزنامه را به دلیل تندروی سیاسی و انتشار مقاله‌ای شدیدا انتقادی علیه سلطنت روسیه توقیف کرد. مارکس در ۱۸۴۳ به پاریس عزیمت کرد و در آن‌جا نیز به عنوان سردبیر نشریه‌ای تازه تاسیس و چپ‌گرای رادیکال به نام سالنامه‌ی آلمانی فرانسوی انتخاب شد.

با این‌ حال، عمر این نشریه نیز طولانی نبود، و مارکس پس از تعطیلی این نشریه، به کار در نشریه‌ی ورواتس (رو به جلو)، تنها نشریه‌ی تندرو و سانسور نشده‌ی باقی مانده به زبان آلمانی، پرداخت. هرچند، وی از فرانسه اخراج شد، و در فوریه‌ی ۱۸۵۴ به شهر بروکسل در بلژیک مهاجرت کرد.

۵. کارل مارکس ، در بیش‌تر دوران بزرگسالی‌اش، تحت حمایت مالی دوست‌اش، فردریش انگلس، قرار داشت

فردریش انگلس، در ۱۸۴۲، در مسیر سفرش به منچستر، برای نخستین بار در دفتر نشریه‌ی رینیش با مارکس ملاقات کرد. آن‌ها بار دیگر نیز در آگوست ۱۸۴۴، در کافه‌ای در پاریس با هم ملاقات کردند، و به سرعت تا پایان زندگی‌شان به دو دوست بسیار نزدیک تبدیل شدند. انگلس پسر کارخانه‌داری ثروتمند بود. وی زندگی دوگانه‌ای را آغاز کرد؛ کارخانه‌دار و بافنده‌ای مشهور در روز، و کمونیستی در شب. انگلس بودجه‌ی لازم را برای انتشار ایده‌های انقلابی مارکس فراهم می‌کرد. در حقیقت، مارکس بیش‌تر دوران بزرگسالی‌اش را در فقر زندگی کرد، و انگلس نزدیک به ۴۰ سال وی را حمایت مالی می‌کرد.

۶. کارل مارکس با همکاری انگلس به تالیف تاثیرگذارترین مانیفست کمونیست پرداختند

کارل مارکس و فردریش انگلس در ۱۸۴۶ حلقه‌ی سیاسی کوچکی را به نام کمیته مکاتبات کمونیست در بروکسل تشکیل دادند. در ۱۸۳۶، گروهی سوسیالیستی به نام اتحادیهی عدالت نیز توسط مهاجران و تبعید شدگان آلمانی در پاریس ایجاد شده بود. در ژوئن ۱۸۴۷،‌ اتحادیه‌ی عدالت با کمیته‌ی مکاتبات کمونیست ادغام شد و حزب سیاسی بین‌المللی به نام اتحادیه‌ی کمونیست‌ها شکل گرفت. مارکس و انگلس، مشترکا، به تالیف مانیفست (بیانیه) اتحادیه‌ی کمونیست پرداختند و برای نخستین بار، آن را در ۲۱ فوریه‌ی ۱۸۴۸ منتشر کردند. مانیفست کمونیست در اواخر قرن نوزدهم، با ظهور کمونیسم جایگاهی والا یافت، و امروزه به یکی از تاثیرگذارترین نوشته‌های سیاسی تبدیل شده هست.

۷. کارل مارکس به عنوان خبرنگار نیویورک تریبون مشغول به کار شد

در طول انقلاب‌های سراسری ۱۸۴۸ در اروپا، مارکس به جرم همکاری با کارگران بلژیکی در طراحی عملیات انقلابی از جانب وزارت دادگستری این کشور محکوم شد،‌ و در نهایت، به اجبار، از این کشور گریخت. وی به شهر کلن رفت و بار دیگر نشریه‌ی رینیش را با نام رینیش نو منتشر کرد. در طول زمانی که وی به عنوان سردبیر این نشریه مشغول به کار بود، مرتبا توسط پلیس دستگیر و به دادگاه فراخوانده می‌شد. در نهایت، در ۱۸۴۹ وی از کشور اخراج شد و به لندن رفت. مارکس تا پایان عمرش در لندن زندگی کرد. در این میان، مارکس و انگلس به نوشتن مقاله برای شش نشریه‌ی مختلف در سراسر جهان پرداختند. بیش‌تر نوشته‌های مارکس به عنوان یک خبرنگار اروپایی برای نشریه‌ی نیویورک تریبون بود که برای ۱۰ سال ادامه داشت.

۸. مارکس نقص‌ها و کمبودهای سرمایه‌داری (کاپیتالیسم) را در اثر پیشگامانه‌ی خود به نام “‌سرمایه‌”‌ به طور برجسته نشان داد

کارل مارکس در طول زندگی حرفه‌ای‌اش آثاری پر شمار از خود به جای گذاشت،‌ که بسیاری از آن‌ها در طول حیات‌اش منتشر نشده یا خوانده نشده باقی ماندند،‌ ولی بعدها، تاریخ روشنفکری،‌ اقتصادی، و سیاسی جهان را تحت تاثیر قرار دادند. مارکس به دلیل ارائه‌ی نقدهای انقلابی از سرمایه‌داری قرن نوزدهم شهرت یافته هست و بسیاری بر این باور هستند که نظریات‌اش درباره‌ی رابطه‌ی استثماری میان کارفرمایان سرمایه‌دار و کارمندان‌شان تا به امروز نیز صادق هستند. مارکس نخستین جلد این کتاب را در ۱۸۶۷، و انگلس دو جلد دیگر را در سال‌های ۱۸۸۵ و ۱۸۹۵ منتشر کردند. این کتاب پیش‌بینی می‌کند، نظام سرمایه‌داری به دلیل نقص‌های و کمبودهای‌اش سقوط خواهد کرد و نظامی شکل خواهد گرفت که در آن، طبقه‌ی کارگر قدرت اقتصادی و سیاسی را به ارث خواهد برد.

۹. گفته می‌شود کارل مارکس از خدمتکارش یک پسر نامشروع داشته هست

کارل مارکس در ۱۸۳۶ با جنی ون وستفالن نامزد شد. این زن چهار سال از مارکس بزرگتر بود،‌ و به خانواده‌ای مشهور و اشرافی در پادشاهی پروس تعلق داشت. کارل و جنی در دوران کودکی و نوجوانی دوستانی صمیمی بودند. رابطه‌ی آن‌ها به دلیل اختلافات مذهبی و طبقه‌ی خانوادگی بسیار بحث برانگیز بود، ولی در نهایت در ۱۸۴۳ در کلیسای پروتستان‌ها با هم ازدواج کردند. سه دختر از این زوج باقی ماندند. مارکس نام هر سه‌ي آن‌ها با ترکیبی از نام همسرش انتخاب کرد؛ وی عاشق این بود که فرزندان‌اش را با القاب جالب و کودکانه صدا بزند. هم‌چنین، گفته می‌شود وی از خدمتکار همیشگی‌اش نیز دارای پسری نامشروع بود. البته، این ادعا هیچ وقت ثابت نشده هست.

۱۰. مارکس در بیشتر دوران زندگی اش از بیماری رنج می‌برد

در ۱۸۴۹، مارکس دچار مشکلاتی در سلامتی‌اش شد،‌ و این مشکلات تا آخر عمر با وی همراه بودند؛ این مشکلات شامل حملاتی بودند که غالبا با سر درد، التهاب چشم، نورالژی و دردهای روماتیسمی ظاهر می‌شدند. وی در ۱۸۷۷ دچار اختلالات شدید عصبی شد، و به همین دلیل نیز به بی‌خوابی و روی آوری به مصرف مواد مخدر مبتلا شد. طبق گمانه‌زنی‌های مختلف، دلیل اصلی بیماری‌اش بروز مشکلاتی در کبد و کیسه‌ی صفرا بود. هم‌چنین، وی به بیماری پوستی مزمن به نام هیدرآدنیت چرکی نیز مبتلا بود.

وضعیت بیماری مارکس با مصرف مواد مخدر، عادات بد غذایی، علاقه‌ی شدید به مشروبات الکلی، و مصرف بیش از حد سیگار شدید‌تر شد. پس از مرگ همسر مارکس،‌ در دسامبر ۱۸۸۱، وضعیت وی وخیم‌تر شد و در نهایت، در چهاردهم مارس ۱۸۸۳ در لندن درگذشت. کارل مارکس ۶۴ سال زندگی کرد. دختران مارکس نام وی را زنده نگه داشتند. پس از مرگ انگلس در ۱۸۹۵، سهم قابل توجهی از ثروت وی به دختران مارکس رسید.

ج  ۸ حقیقت درباره مارکسیسم و سیر اندیشه مارکس

طبق نظرسنجی‌هایی که در سال‌های اخیر چند بنیاد سنجش افکار انجام داده‌اند، کارل مارکس تاثیرگذارترین فیلسوف تاریخ بشر هست؛ این درحالی‌ست که در دهه‌های واپسین قرن بیستم چنان ضربه‌های سنگینی به تئوری و پراتیک انقلابی او وارد آمد، که بسیاری از مرگ قطعی اندیشه او سخن گفتند.

از نیمه سده نوزدهم که آثار بیشمار مارکس به تدریج منتشر شد، علوم انسانی، شامل فلسفه، تاریخ و جامعه‌شناسی به دو بخش متمایز تقسیم گشت: پیش از مارکس و پس از او، با مارکس یا علیه او.

او زمانی (۱۸۴۸)، به همراه دوست و همکارش فریدریش انگلس، در رساله‌ای ایدئولوژیک به عنوان “مانیفست حزب کمونیست” گفته بود: «در اروپا شبحی در جولان هست، ‌شبح کمونیسم». شاید دیگر آن شبح آرام گرفته باشد، اما امروزه بی‌تردید شبحی دیگر همچنان در جولان هست: شبح مارکسیسم.

۱. سیمای دوگانه میراث مارکس

دنیای امروز مارکس را با دو وجه یا سیما می‌شناسد: بسیاری از پژوهشگران او را همچنان تحلیلگر ژرف‌بین نظام‌های طبقاتی می‌شناسند؛ او ساختارهای مبتنی بر استثمار و بی‌عدالتی را زیر نقدی بیرحمانه گرفت و راه رهایی توده‌های ستمدیده را نشان داد. در عین حال بسیاری از متفکران اندیشه سیاسی او را “خطرناک” ارزیابی می‌کنند زیرا همین اندیشه شالوده نظری نظام‌های اقتدارطلب (توتالیتر) و مخوفی بود که نکبت و تیره‌روزی توده‌های بیشمار را به همراه اسارت و مرگ میلیون‌ها انسان باعث شدند.

بدین سان مارکس هم برای اندیشوران انسان‌دوستی مانند آنتونیو گرامشی و رومن رولان و اریش فروم الهام‌بخش بوده و هم به دیکتاتورهای ددمنشی مانند استالین و مائو فرصت داده هست که به نام او به شقاوت و خونریزی دست بزنند و به نام بهشت‌های موهوم، جهنم‌های واقعی روی زمین برپا کنند.

۲. نقد چونان پایه تفکر

مارکس، تحصیلات دانشگاهی خود را در ۱۸ سالگی در حقوق شروع کرد و در فلسفه ادامه داد،‌ اما در سال ۱۸۸۳ در لندن به عنوان اقتصاددانی بزرگ در گور آرام گرفت. هدف این نوشته کوتاه بررسی این سیر و سلوک هست. چگونه یک دکتر جوان فلسفه در سال‌های پایانی عمر و مرگش در ۶۵ سالگی بزرگترین اقتصاددان زمان شد؟

نقد و تحلیل انتقادی افزار کلیدی اندیشه‌پردازی و مفهوم‌سازی مارکس هست. او نه نظام فلسفی مستقلی دارد، نه تئوری سیاسی سرراستی درباره حکمرانی ارائه داده، نه چندوچون انقلاب را ترسیم کرده و نه درباره ویژگی‌های جامعه کمونیستی نظر خاصی ابراز نموده هست. هر آنچه از او در دست داریم، نقد و ردیه‌نویسی هست بر گفتمان فلسفی یا سیاسی حاکم بر جهان روز. در اقتصاد نیز او در درجه اول به نقد نظریات بانیان و مدافعان سرمایه‌داری پرداخته و سپس رهیافت‌های “علمی” خود را مطرح کرده هست.

۳. خلاصه‌ای درباره بنیادهای نظری فلسفه هگل

با این که گئورگ ویلهلم فریدریش هگل،‌ بانفوذترین فیلسوف آلمان، در ۱۸۳۱ درگذشته بود،‌زمانی که یک دهه بعد کارل مارکس برای تحصیل فلسفه به برلین رفت، فضای دانشگاهی‌همچنان زیر نفوذ دستگاه فلسفی هگل بود. مارکس نیز مانند کمابیش همه دانشجویان به پیروان فلسفه او پیوست. اما چندی نگذشت که به نقد بیرحمانه نظریات استاد بزرگ دست زد.

برای درک برداشت دیالکتیکی مارکس از چگونگی سیر تاریخ، آشنایی با نظریات هگل ضرورت دارد. فلسفه هگل بسیار پردامنه و پیچیده هست؛ اما به طور ساده دستگاه فلسفی او عبارتست از کندوکار در فرایند تطور Geist در طول تاریخ مادی و معنوی بشر، از ابتدائی‌ترین مراحل پیدایش تمدن تا امروز و حتی آینده‌ای که هگل طرحی کلی از آن ترسیم می‌کند. لفظ Geist را که هگل اشکال و مراحل بالندگی آن را در آثار گوناگون خود تشریح کرده، می‌توان به ایده، فکر، ذهن، خرد و روح ترجمه کرد، هرچند هیچ یک از اینها نیست اما همه آنها را در بر می‌گیرد.

هگل بنا به یک سنت فلسفی دیرین، هستی و از جمله انسان را دوبنی می‌داند، یعنی کلیتی که از جسم و جان تشکیل شده هست. جسم انسان به طبیعت و قلمرو دنیای مادی تعلق دارد؛‌ اما آنچه هستی او را تعیین می‌کند همان جان اوست که به عالم روح تعلق دارد. از نگاه او هستی بشر و تاریخ او حاصل رشد و بالندگی روح هست. این نگاه خواه‌ناخواه به پیامدهای سیاسی ارتجاعی می‌انجامد، زیرا سامانه سیاسی – اجتماعی موجود را برآیند روندی اعتلائی یا بالنده می‌انگارد.

مطلب مرتبط:۲۵ بهترین شعبده باز جهان در طول تاریخ

بنا به فلسفه هگل در گیتی هیچ چیز ثابت و پایدار نیست، همه چیز جاودانه در تغییر و تحول هست و آن هم در راستایی تکاملی. او طبیعت، تاریخ و جامعه را در تحولی وقفه‌ناپذیر می‌بیند که “روح” را مدام در سطحی بالاتر و نمودی کامل‌تر پدیدار می‌کند. اما هگل روند رشد یا فراگرد بالندگی را نه به شکل ساده و سرراست یا به روشی مستقیم، بلکه بر پایه‌ای پرتضاد ترسیم می‌کند و آن را “دیالکتیک” می‌خواند. از نگاه هگل هر روندی شامل سه پایه یا بنمایه هست: تز، آنتی‌تز و سنتز. هر وضع یا حالتی که آن را وضعیت اولیه فرض کنیم یک تز هست؛ این تز در نهاد خود، عنصری متضاد حمل می‌کند که آنتی‌تز خوانده می‌شود.

تز و آنتی‌تز، آنقدر با هم ستیز می‌کنند تا سرانجام محو می‌شوند (Auflِösung) ولی نابود نمی‌شوند، بلکه در آمیزش با هم به سطحی عالی‌تر ارتقا می‌یابند (Aufhebung)؛ اما این مرحله بالاتر نیز، که سنتز نام دارد، دیری نمی‌پاید بلکه خود برنهاد یا تزی تازه می‌شود برای آغاز فراگردی نوین از رشد و تطور، یعنی به نوبه خود با یک آنتی‌تز جدید روبرو می‌شود که در ستیز با یکدیگر روندی تازه شروع می‌کنند و… این سیر تا بی‌نهایت ادامه دارد.

پس از مرگ هگل پیروان او به دو جناح راست و چپ تقسیم شدند. جناح راست به الگوی ذهنی هگل با تمام الزامات سیاسی و اجتماعی آن که محور آن پشتیبانی از پادشاهی پروس بود، وفادار ماندند اما رهروان جناح چپ که خواهان تحول دموکراتیک کشور بودند، به استنتاجات سیاسی و اجتماعی اندیشه هگل پشت کردند.

روش دیالکتیکی هگل

مارکس، همچون هگل‌گرایان چپ، منطق یا روش دیالکتیکی هگل را پذیرفت اما در برابر ایده‌آلیسم یا درونمایه فلسفی او راهی انتقادی در پیش گرفت. او گفت هستی به درستی طبق روندی دیالکتیکی پیش می‌رود، اما نیروی محرک آن، برخلاف تصور هگل، ایده یا روح نیست، بلکه ماده هست. ماده‌ای که خود زاینده روح هست و در روندی تکاملی آن را پدیدار و متحول می‌کند. بدین سان او تطور ایده یا روح را تابعی از تکامل ماده دید و این دیدگاه ضدهگلی را به اشکال گوناگون بیان کرد.

از جمله نوشت: «برخلاف فلسفه آلمان که مقصد آن از آسمان به زمین هست، باید از زمین به آسمان برویم. افکار و تصورات و گفته‌ها و امیال انسان‌ها نیست که بر زندگی واقعی آنها اثر می‌گذارد، درست برعکس، این کارها و فعالیت‌های عینی و شرایط زندگی واقعی انسان هست که به افکار و دیدگاه او شکل می‌بخشد.»

مارکس و همکار نزدیکش فریدریش انگلس دستاورد خود را در “ایدئولوژی آلمانی” چنین فرموله کردند: فلسفه هگل (ایدآلیسم) چون پیکری بود که به شکل وارونه بر سر خود ایستاده بود، ما آن را روی پا قرار دادیم، یعنی آن را به وضعی درست و طبیعی برگرداندیم.

۴. توجه به جامعه بشری

بدین سان مارکس از بازه‌ای معین یعنی از حوالی سال ۱۸۴۶ یکسره به متافیزیک پشت کرد، از کندوکاو در مقولات و عقاید فلسفی دست شست و توجه خود را بر هستی مادی بشر متمرکز کرد و خاستگاه یا بستر اصلی آن را جامعه بشری دانست. از اینجا بود که او، به جای مطالعه افکار و عقاید فلسفی، به مناسبات مادی جامعه پرداخت، زیرا به این نتیجه رسیده بود که: «آگاهی انسان هستی او را تعیین نمی‌کند، بلکه این زیست مادی اوست که آگاهی او را می‌سازد».

در تداوم جداسازی زندگی معنوی جامعه از شالوده مادی آن، او ارکان جامعه را به زیربنا و روبنا تقسیم کرد؛ این باور که امور و ساختارهای مادی زیربنای یک جامعه را می‌سازند و در برابر، الگوها و ساختارهای ذهنی، یا آنچه فرهنگ یا زندگی معنوی جامعه می‌خوانیم، روبنای آن هست. به بیان روشن‌تر: کل فرهنگ هر جامعه، شامل تمام الگوها و باورهای فکری و ذهنی مانند فلسفه و دین و حقوق، همیشه از شرایط مادی زندگی آن جامعه پیروی می‌کند. این رابطه همیشه آشکار و سرراست نیست، اما با تغییر شالوده مادی جامعه، روبنای فرهنگی آن نیز دیر یا زود تغییر می‌کند.

۵. بنیادهای جامعه‌شناسی مارکس

مارکس که اکنون نگاه خود را به جامعه دوخته بود، تلاش کرد، به پیروی از الگویی هگلی، از سویی سیر تاریخی جوامع را در پرتو کارکرد و رشد پدیده‌های اجتماعی بررسی کند و از سوی دیگر عوامل اصلی یا تعیین‌کننده را در این سیر تطوری بشناسد.

او از این اصل بدیهی شروع کرد که انسان برای رفع نیازهای اولیه خود، تهیه غذا و پوشاک و مسکن، مجبور به کار هست که آن را در پیوند با دیگران و در ظرفی از مناسبات اجتماعی انجام می‌دهد. انسان با کار سازنده هم طبیعت را دگرگون می‌کند و هم سطح زندگی خود را ارتقا می‌دهد. اما انسان کار را نه در خلأ بلکه در شرایطی انجام می‌دهد که از پیشینیان به ارث برده هست، این شرایط عبارتست از: امکانات مادی یا همان ابزارهای فنی و تولیدی، و روابطی که او را در ارتباط با سایر تولیدکنندگان قرار می‌دهد.

مارکس با مطالعات مستمر تاریخی دریافت که همه جوامع بشری شکل‌بندی‌ها یا فورماسیون‌های اجتماعی معینی را پشت سر گذاشته‌اند که بستری مناسب برای کار و فعالیت انسان‌ها فراهم ساخته‌اند. این فورماسیون‌ها که به دوران‌های تاریخی ویژه‌ای مانند برده‌داری و فئودالیسم شکل می‌دهند، همیشه سطح تکامل اقتصادی و فنی نیروهای مولد هر جامعه را بازتاب می‌دهند.

مراحل تکامل اجتماعی

مارکس، به تأسی از دیالکتیک هگل، هر مرحله از تکامل اجتماعی را حاوی تضادی می‌بیند که مدام حادتر می‌شود و عامل واقعی تحول و تکامل آن هست. از مقطعی که روابط تولیدی در تضاد کامل با امکانات مادی تولید قرار گیرد و پیشرفت آن را سد کند، کل زندگی اقتصادی در بحران فرو می‌رود و زمینه‌ای می‌شود برای بروز التهاب‌های اجتماعی. مارکس که خود در زمانه‌ای پرآشوب می‌زیست، بر آن بود که سازوکار طغیان‌های اجتماعی را کشف کند. او پی برد کسانی که در مجموع روابط تولیدی، به خاطر تقسیم غیرعادلانه ثروت، در موقعیتی فرودست قرار می‌گیرند و طبعا از نظام مسلط ناخرسند هستند، در پیوند با هم یک “طبقه” می‌سازند و لاجرم با ساختارهای غیرعادلانه مبارزه می‌کنند.

در همان بندهای نخستین “مانیفست” اعلام می‌شود: «تاریخ تمام جوامع بشری تا روزگار ما تاریخ مبارزه طبقاتی بوده هست». اما طبق نظریه مارکس تا زمانی که شرایط مادی یا مناسبات تولیدی فراهم نباشد، طبقه فرودست در مبارزه با ساختارهای ستمگرانه هیچ شانسی برای پیروزی ندارد، به همین دلیل نظام‌های مبتنی بر ستم طبقاتی، به رغم مبارزات سرسختانه لایه‌های ستمکش، قرن‌ها دوام داشته‌اند. پیروزی تنها زمانی میسر هست که نیروهای مولد بر اثر حداکثر رشد دیگر با مناسبات موجود همخوان نباشند، یا به عبارت دیگر در شرایطی که روابط تولیدی در تضاد کامل با نیروهای تولیدی عمل کند، کل زندگی اقتصادی با بحرانی فراگیر روبرو می‌شود، و این همان موقعیت مناسب هست که طبقه بالنده می‌تواند با مبارزه متحد خود نظام را براندازد و بر پایه منافع خود نظامی تازه برپا کند.

انقلاب قهرآمیز

از نظر مارکس رشته خیزش‌ها و انقلاب‌هایی که سرانجام فئودالیسم را به زانو در آوردند به این علت بود که نیروهای تولیدی به چنان سطحی رسیده بودند که دیگر با مناسبات مسلط در نظام زمین‌داری همساز نبودند و زمان آن فرا رسیده بود که بورژوازی نظام سرمایه‌داری را بر جامعه مسلط کند. این تحول اغلب با یک انقلاب قهرآمیز انجام می‌گیرد. از اینجا بود که مارکس انقلاب را “لوکوموتیو” یا نیروی محرکه جامعه و مامایی می‌دانست که از بطن جامعه کهنه یک جامعه تازه به دنیا می‌آورد.

۶. مبارزه با سرمایه‌داری به مثابه یک سیستم

نظام سرمایه‌داری که به ستم فئودالی پایان داد، نتوانست به بهره‌کشی انسان از انسان پایان دهد، بلکه نوع تازه‌ای از ستم طبقاتی را به جای آن نشاند که حتی شدیدتر بود.

سرمایه‌داری به زعم مارکس از پویایی شگفت‌انگیزی برخوردار هست. این نظام با چیره ساختن ارزش‌ها و ساختارهای تازه و به ویژه با انقلاب صنعتی، نیروهای تولیدی را به شکلی بی‌سابقه پیش برد و جامعه را به سطح بالایی از تولید ثروت و وفور فرآورده‌های مادی رساند، اما این پیشرفت رفاه و بهروزی همگانی را به همراه نداشت زیرا به طرزی سخت نابرابر توزیع شده بود.

به نظر مارکس در سرمایه‌داری تضادهای طبقاتی به شکلی تازه رشد می‌کنند و دو طبقه اصلی جامعه، استثمارگران و استثمارشوندگان را به شکلی آشتی‌ناپذیر در برابر هم قرار می‌دهند: اقلیت سرمایه‌دار، صاحبان سرمایه و امکانات تولیدی، در برابر اکثریت وسیع کارگرانی قرار می‌گیرند که صاحب چیزی نیستند جز زور بازوی خود.

تضاد کار و سرمایه

سرمایه‌داری به زعم مارکس سرشار از تضادهایی‌ست که هستی آن را تهدید می‌کنند و سرانجام، مثل فرماسیون‌های پیشین به نابودی می‌کشند. مهمترین تضاد عبارتست از تضاد کار و سرمایه، زیرا کار خصلتی جمعی و انسانی دارد، درحالیکه سرمایه فردی و انحصاری هست. اردوی کارگران نیروی خود را در وحدت و یگانگی می‌یابند درحالیکه مالکان ابزار تولید به رقابت و خصومت گرایش دارند.

مارکس بیست سال آخر عمر خود را یکسره صرف تألیف کتاب بزرگ خود به نام “سرمایه” کرد تا در آن ناپایداری نظام سرمایه‌داری را نشان دهد و چند اصل بنیادی را به اثبات برساند:

–   سرمایه به تولید کالایی گرایش دارد، یعنی فعالیت اقتصادی آن معطوف به تولید فرآورده‌های قابل‌فروش هست؛ در این فرایند نه به نیاز مصرف‌کنندگان توجه می‌شود و نه به تقاضای واقعی بازار. در کارخانه کالاهایی تولید می‌شوند که ضروری نیستند اما سودآور هستند و بازارها از کالاهایی انباشته می‌شوند که سودآور هستند اما خریدار ندارند. در همین رهگذر مارکس از بت‌وارگی کالا (فتیشیسم) یاد می‌کند.

–   سرمایه با دینامیسمی نامفهوم و جنون‌آمیز مدام در رشد و تکاثر هست و هرگز نمی‌تواند در جایی متوقف شود؛ سرمایه مرز و ملیت نمی‌شناسد و مدام در پی تصاحب مواد خام بیشتر و تصرف بازارهای بزرگتر هست.

–   سرمایه‌داری بدون بهره‌کشی از کار زحمتکشان افسانه‌ای دروغین هست. تکوین و انباشت سرمایه بر پایه ارزش افزوده هست، یعنی ارزشی که با نیروی کارگر پدید آمده اما هم از دستمزد او بیشتر هست و هم از بهای واقعی کالای تولیدی.

–   سرمایه‌داری با بحران‌های ادواری همراه هست، زیرا ارکان مادی این نظام مدام با یکدیگر در تعارض قرار می‌گیرند.

اما تضاد اصلی سرمایه‌داری، فقر و بدبختی روزافزون طبقه کارگر هست. نظام برای بازتولید نیروی کار باید معاش کارگران را تأمین کند، اما این با سودجویی او مغایر هست، در نتیجه با وجود افزایش عمومی ثروت، کارگران را هرچه بیشتر به نکبت و بدبختی سوق می‌دهد.

کار و فعالیت اجتماعی یعنی همان عاملی که در سرآغاز پروژه فلسفی مارکس، انگیزه و خمیرمایه زندگی شناخته شده بود، به خاطر شرایط ناهموار به امری عذاب‌آلود بدل می‌شود. انسان کارورز، به خاطر تقسیم کار نادرست از حاصل کار خود بیگانه می‌شود و از آن احساس انزجار می‌کند، زیرا کار تولیدی را مطابق امیال و روحیات و علایق خود انتخاب نکرده، بلکه از روی اجبار نیروی کار خود را به فروش گذاشته هست.

۷. ضرورت انقلاب پرولتری

مارکس در جوانی و هنگام وداع با متافیزیک گفته بود: «فیلسوفان جهان را به شیوه‌های گوناگون تفسیر کرده‌اند، مهم اما دگرگون کردن آن هست». به نظر می‌رسد که او در پایان‌بندی طرح اجتماعی – سیاسی خود پای‌بندی خود را به این گفته نشان داده هست.

او باور دارد که سرمایه‌داری نظامی ابدی نیست و مانند سایر نظام‌های ظالمانه رو به زوال می‌رود و خود “گورکنان خود را می‌آفریند” که همانا به طبقه کارگر مدرن (پرولتاریا) وابسته هستند. نباید از یاد برد که در دوران مارکس در سراسر اروپا جنبش‌های وسیع انقلابی شکل می‌گرفت که کارگران در آنها نقش مهمی داشتند. مارکس عقیده داشت که با پیشرفت سرمایه‌داری، از سویی تیره‌روزی طبقه کارگر افزایش می‌یابد و به موازات آن آگاهی اجتماعی و روحیه مبارزه و تشکل در این طبقه بالا می‌رود. خود او با فعالیت در انترناسیونال کارگری در راه آگاهی و اتحاد طبقه کارگر تلاش کرد.

مارکس یک انقلاب اجتماعی فراگیر و قهرآمیز را عام‌ترین شکل فروپاشی حکومت سرمایه می‌دید و مژده می‌داد که این بار زوال نظام اجتماعی، نه به یک نظم طبقاتی دیگر بلکه به زوال کامل طبقات می‌انجامد. به عبارت دیگر پرولتاریا به همراه خود تمام جامعه را آزاد می‌کند، و راه را برای آینده‌ای تابناک هموار می‌سازد. او رهایی طبقه کارگر از بند سرمایه‌داری را پیش‌شرط رهایی کامل جامعه از هر نوع اسارتی می‌دانست.

۸. “خطرهای” مارکسیسم

با این که رژیم‌های مخوفی که در قرن بیستم بر پایه مارکسیسم شکل گرفتند، شباهت زیادی به اندیشه‌های کارل مارکس نداشتند، باز هم نمی‌توان از بعضی نارسایی‌های جدی در ایده‌های مارکس چشم فرو بست، که به مهمترین آنها اشاره می‌شود.

جزم “عاملیت اقتصاد”:

سرمایه در روند رشد خود، با دینامیسمی درونی و وقفه‌ناپذیر مدام رشد می‌کند و تمام موانع را از سر راه بر می‌دارد، یا “آنها را می‌بلعد تا خود فربه‌تر شود، و وقتی دیگر مانعی نبود، سرانجام خود را می‌بلعد.”مارکس با گرایش به این ایده که اقتصاد عامل اصلی تحولات جامعه هست و “در تحلیل نهائی” سمت و سوی حرکات اجتماعی را تعیین می‌کند، از توجه به عوامل بیشماری که در جامعه مؤثر هستند، باز ماند. با این که گوهر اندیشه او همدلی با انسان‌های ستمدیده هست، نظریات او گاه وجهی مکانیکی و غیرانسانی دارند، گویی انسان را ذاتی کلی می‌گیرد، از توجه به انگیزه‌های غریزی و رانش‌های طبیعی او غافل هست.

منتقدان او توجه داده‌اند که تنها اقتصاد و روابط مادی نیست که هویت آدمی را می‌سازد. چنانچه انسان‌ها را موادی خام و ابزار مصالح نظام اقتصادی بگیریم، همواره این خطر وجود دارد که نظام بر همه چیز چیره شود و انسان خود به پیچ و مهره‌ای در خدمت به “آرمان کمونیسم” بدل شود.

جزم “حقانیت تاریخی پرولتاریا”:

مارکس به پیروی از هگل، قائل به نوعی موجبیت تاریخی بود، به این معنی که تلاشی جامعه سرمایه‌داری و پیروزی پرولتاریای انقلابی را نقطه فرجامین یک فرایند تاریخی کمابیش ضروری و محتوم می‌دانست. این تقدیرگرایی تاریخی به حاملان آن این جسارت را می‌دهد که در جایگاه “نیروی برحق تاریخ” در راه پیروزی پرولتاریا، که نجات کل بشریت را با خود دارد، به هر ابزاری متوسل شود و هم برای حفظ نظام برآمده از آن هر جنایتی را توجیه کند.

اعتقاد به “تقدیر تاریخی” حاوی نوعی انحصار حقیقت هست، زیرا با این ادعا همراه هست که تنها افرادی خاص به “شناخت علمی تاریخ” دست یافته‌اند و اینها می‌توانند به نام “آینده” دگراندیشان را در “سویۀ باطل تاریخ” قرار دهند.

بی‌اعتمادی به دموکراسی

مارکس آشکارا برقراری یک دیکتاتوری قاطع و مقتدر را پس از پیروزی انقلاب سوسیالیستی ضروری می‌داند و معتقد هست که دولت برآمده از انقلاب باید دست‌کم “در دوران گذار به کمونیسم” رژیمی نیرومند و سرکوبگر برقرار کند تا از “اکثریت جامعه” در برابر طبقات استثمارگر دفاع کند.

مارکس وعده می‌دهد که با پیروزی قطعی پرولتاریا قدرت دولت به عنوان اهرم فشار و سرکوب زوال می‌یابد و وظیفه آن به سازماندهی تولید و توزیع و اداره خدمات اجتماعی محدود می‌شود. اما حتی اگر این درست باشد، نظام اقتصادی او تنها بر پایه برنامه‌ریزی متمرکز ممکن هست، که ابتکار فردی را نابود و بوروکراسی گسترده را مسلط می‌کند.

منتقدان لیبرال و آنارشیست مارکس همواره هشدار می‌دادند که دکترین او نه به تضعیف دولت، بلکه به تقویت هرچه بیشتر نهاد حکومتی می‌انجامد و افراد جامعه را به مهره‌های بی‌اراده‌ای در دست قدرتمندان تبدیل می‌کند.

متأسفانه این پیش‌بینی به شکل کامل و حتی بسی شدیدتر از بدترین برآوردها در رژیم‌های سوسیالیستی که به نام مارکس پا گرفت، در روسیه و چین و جاهای دیگر تحقق یافت. با بسط همین ایده‌ها بود که لنین جامعه روسیه را برای سلطه استالین هموار کرد.

سرکوب دگراندیشان

از آنجا که طبقه پیروزمند خود را در جانب برحق تاریخ می‌بیند، می‌تواند هرگونه مخالفت با آرای خود را خیانت به “اراده تاریخی مردم” بخواند و با سخت‌ترین عقوبت‌ها کیفر دهد. بسیاری از مارکسیست‌ها در تعصب در باورهای ایدئولوژیک خود تا آنجا پیش رفتند که حق حیات را برای مخالفان خود انکار کردند.

بدین سان مارکس که خود از نفی مذهب آغاز کرده و برداشت‌های ایدئولوژیک را بیرحمانه نقد کرده بود، در جامه پیامبر مذهبی تازه ظاهر می‌شود. متأسفانه در قرن بیستم کمونیست‌های انقلابی و دنباله‌روان جزم‌گرای مارکس بیش از نقدهای تحلیلی و علمی او از وجه ایدئولوژیک آموزه‌های او پیروی کردند.


تحریریه سایت کسب و کار بازده

منبع: learnodo-newtonic – ویکی پدیا – دویچه وله

۱۸ حقیقت درباره کارل مارکس و مارکسیسم


برچسب ها learnodo-newtonicخلاصه نظریات کارل مارکسزندگینامه کارل مارکسعقاید کارل مارکسمارکس و انگلسمارکسیستنظریات کارل مارکسکارل مارکسکارل مارکس pdfکارل مارکس کتابهاکارل هاینریش مارکسکتابهای کارل مارکس

هرگونه نشر ، بازتولید یا بازنشر تمام یا بخشی از محتوای سایت بازده بدون کسب مجوز، غیرقانونی هست و تحت پیگرد قانونی قرار خواهد گرفت.

اشتراک در شبکه اجتماعی

گوگل پلاس فیسبوک تویتر لینکدین دیگ کلوب فیسنما